عطر گل
ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩ 

بگذار تا ببوسمت ای گل، عطر تو خاطره ایست در مشام عشق


کلمات کلیدی:
 
نقدی بر برنامه پرگار این هفته شبکه بی بی سی فارسی
ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٩ 

برنامه پرگار شبکه بی بی سی فارسی این هفته که از طریق لینک زیر قابل مشاهده است، برایم جالب بود.

http://www.bbc.co.uk/persian/tv/2010/02/000000_ptv_pargar.shtml

 اولا نظر شخصی من درباره شرکت کنندگان این برنامه (که ربطی به باقی بحث هم ندارد) این است که خانم شفیق احتمالا به این دلیل که اولا در مرتبه علمی (آکادمیک) از خانم کیان در سطح پایینتری هستند و از توان مباحثه کمتری برخوردارند و ثانیا در این بحث ابدا منطق-گرا نبوده و به طور دگماتیک اسیر باورهای عوامپسندانه ای شده اند که متمایل به ناسیونالیسم اروپای غربی است، لذا تمام تلاش ایشان بجای پیشبرد بحث، اثبات خود و نفی رقیب بوده است و تقریبا از دور دوم بحث تمام صحبتشان با هدف زیر سوال بردن خردمندی خانم کیان بوده است.

 به عقیده من دیگر تلاش خانم شفیق آن بود که حقیقتی به نام "مسلمان ترسی و گریزی" را انکار کنند. امری که یک مهاجر مسلمان تا زمانی که کاملا (چه از نظر چهره، پوشش و زبان، و چه از نظر تفکر و آنچه بیان میکند) همرنگ عرف ناسیونالیستی جامعه نشده باشد و نتواند پیشینه مهاجر مسلمان بودن خود را مخفی نگاه دارد، در جامعه اروپای متحد براحتی احساس میکند. تمام آنچه باعث این "ترس و گریز" شده است صرفا رفتارهای رادیکال گروه کوچکی از مسلمانان نیست و همانگونه که خانم کیان در ابتدای بحث به آن اشاره کردند هویت سازی ناسیونالیستی توسط دولتهای اروپایی (مثلا توسط کابینه سارکوزی در فرانسه) در شکل گیری این "ترس و گریز" بسیار بیشتر موثر است.

 از آنجا که رسالت اصلی مدیا (حداقل در جامعه آزاد) سمتدهی افکار عمومی بر اساس رهنمودهای الیت جامعه (و در جوامع غیر آزاد بر پایه منافع و خواسته های کانون قدرت) است لذا همه ما قادریم با رجوع به بخش بزرگی از آنچه امروزه توسط مدیای اروپایی در اختیار مردم قرار میگیرد، حمایت الیت اروپای متحد از این نوع "دشمن سازی مسلمانان" را بررسی کنیم. با اینحال، خانم شفیق با جدا کردن دولت از ملت (و با مشابه سازی با ایران که اساسا کشوری غیر دموکراتیک است) از زیر بار "مسوولیت" الیت اجتماعی جامعه اروپایی در "مخالفت کردن با رفتار رادیکال دولتها" گریختند، غافل از آنکه موضوع مورد گفتگو رخدادی در "جامعه اروپای غربی" است که به واسطه دموکراتیک بودن، اصل اساسی آن "ارتباط مستقیم رفتار دولت با خواسته های مردم" است که همانطور که گفته شد توسط "الیت جامعه شکلدهی میشود".

 همچنین ایکاش در ادامه برنامه پرگار بحثی هم درباره خانم وزیر هلندی که جلسه اش را با مسلمانان بخاطر دست ندادن آنها با او لغو کرد، میشد. اولا به عنوان یک وزیر دولت هلند، ایشان وظایف مشخصی دارند که احتمالا فعل دست دادن با دیگران را شامل نمیشود و از طرفی دست ندادن به هیچ وجه اخلالی در انجام وظایفی که ایشان جهت انجام آن به سمت وزارت رسیده اند، ایجاد نمیکند و به بیان دیگر با هنجارهای لاییک و جدایی نهادهای دین و دولت از یکدیگر هم منافاتی ندارد. علاوه بر این در عرف دیپلماتیک غیر نژادپرستانه، تلاش میشود تا در نشستها و جلسات حدود مشخصی از عرف رفتاری دو طرف شناخته و رعایت شود. تا جایی که ما میدانیم ایشان به عنوان سیاستمدار در کشوری با تعداد قابل توجهی مسلمان، احتمالا از محدودیت فردی گروهی از مردان مسلمان در دست دادن با زنان آگاه بوده اند، و از آنجا که "دست ندادن" به خودی خود اخلالی در عملکرد ایشان ایجاد نمی کرد، لذا ایشان وظیفه داشته اند برای انجام وظایفشان به نحو مطلوب تلاش کنند. قطعا این خانم وزیر در زندگی خصوصی خود مختار است "مسلمان گریز" باشد چرا که گروهی از مردان مسلمان با او دست نمی دهند، اما به عنوان یک دولتمرد، باید وظایفی را انجام دهد که ارتباط با بخش بزرگی از مردم کشورش و احترام به عقاید و هنجار فردی آنها مادامی که منافاتی با عرف لاییک نداشته باشد، جزیی از آن است.


کلمات کلیدی:
 
پروردگارا مرا نوری رسان
ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۸ 

شب، پس از دیدن تصاویر شهادت مظلومانۀ ندا و شنیدن خبر شهادت 18 نفر دیگر در شهر تهران، واژه شهید مظلوم برایم ملموس­ تر از همیشه شد و نیز واژه ظالم. دست کوتاهم از انجام عملی بجز مشت گره کردن و گلوی گرفته­ ام از فریادی بجز الله اکبر گفتن، مرا واداشت تا به خدایی که بزرگی آنرا فریاد می کنیم پناه برم و از او یاری جویم.

به جستجوی نوری که راه را نشانم دهد قرآن را گشودم و سوره حج را در مقابل دیدگان اشکبارم دیدم. می نویسم آیاتی را تا پیامی باشد برای آنان که می­ کشند جوانان این مرز و بوم را، پیامی از خدای من که بسیار بزرگ است و آیاتی را که مرا برای احقاق حق مظلوم فرا می­ خواند...

«وَ مِنَ النَّاسِ مَن یُجَادِلُ فِی اللهِ بِغَیرِ عِلمٍ وَ یَتَّبِعُ کُلَّ شَیطَانٍ مَّرِیدٍ(3) کُتِبَ عَلَیهِ أنَّهُ مَن تَوَلَّاهُ فَأنَّهُ یُضِلُّهُ وَ یَهدِیهِ إلَی عَذَابِ السَّعِیرِ(4)»

«برخی از مردم از جهل و نادانی در کار خدا جدل کنند و از پی هر شیطان گمراه کننده روند(3) (در لوح تقدیر) چنین فرض و لازم شده که هر کس شیطان را دوست و پیشوای خود سازد او را گمراه کند و به عذاب دوزخش رهبر شود(4)»

«وَالَّذِینَ هَاجَرُوا فِی سَبِیلِ اللهِ ثُمَّ قُتِلُوا أو مَاتُوا لَیَرزُقَنَّهُمُ اللهُ رِزقًا حَسَنًا وَ إنَّ اللهَ لَهُوَ خَیرُ الرَّازِقِینَ(58) لَیُدخِلَنَّهُم مُّدخَلًا یَرضَونَهُ وَ إنَّ اللهَ لَعَلِیمٌ حَلِیمٌ(59) ذَلِکَ وَ مَن عَاقَبَ بِمِثلِ مَاعُوقِبَ بِهِ ثُمَّ بُغِیَ عَلَیهِ لَیَنصُرَنَّهُ اللهُ إنَّ اللهَ لَعَفُوٌّ غَفُورٌ(60)»

«و آنان که در راه رضای خدا از وطن هجرت گزیده اند و در این راه کشته شدند یا مرگشان فرا رسیده البته خدا رزق و روزی نیکویی (در بهشت ابد) نصیبشان گرداند که همانا خدا بهترین روزی دهندگان است(58) خدا آنها را (در بهشت) منزلی عنایت کند که بسیار بدان خشنود باشند و همانا خدا (بر احوال خلق) دانا و (بر گناهانشان) بردبار است(59) سخن حق این است و هرکس به همان قدر ظلمی که به او شده به مقام انتقام برآید و باز بر او ظلم شود البته خدا او را یاری می­کند (در این آیه ترغیب خلق است بر گرفتن حق مظلوم از ظالم) همانا خدا را از گناه خلق عفو و آمرزش بسیار است.(60)»

ترجمه و تفسیر این آیات از دانشمند فقید مهدی الهی قشمه ای است و بیش از این زبان و قلمم قاصر.

ب. م. - تیرماه ١388


کلمات کلیدی:
 
درباره شجاعت کاندیداها و حمایت محسن کدیور از مهندس موسوی
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۸ 

از میان چهار کاندیدای ریاست جمهوری انتخابات فعلی، تنها یک نفر از شهرتی خاص در شجاعت بی نصیب مانده است. از سه کاندیدای دیگر، نخستین فرد محمود احمدی نژاد است که در طول چهار سال گذشته بخش زیادی از رفتار و تلاشش برای اثبات خویش بوده، گویی که هنوز حتی خود او، به قابلیت رییس جمهور بودن اعتقاد نیافته است. محمود احمدی نژاد در این مسیر، از مدت زمان کوتاهی قبل از اعلام کاندیداتوری در انتخابات پیشین، از سوی حامیانش به شجاعت معروف گشت، آنجا که با حذف احترام به رییس جمهور وقت، انتقاد سید محمد خاتمی از ناتوانی شهرداری تحت مدیریتش در بهبود وضعیت ترافیک شهر تهران را، با بی ادبی بسیار پاسخ داد. در مدت این چهار سال نیز آقای احمدی نژاد هرکجا تلاش کرده است خود را باهیبت و شجاع نشان دهد رفتاری آکنده از بی اخلاقی را به نمایش گذاشته است.

کاندیدای دیگر اما مهدی کروبی است، که روزی پس از برگزاری نخستین دور انتخابات پیشین به انتقادی صریح از دخالت نزدیکان رهبری ایران پرداخت و شجاعتش شهرت خاص و عام گردید. پس از انتخابات، وعده ایجاد شبکه تلویزیونی مستقل از سوی وی با مقاومت صریح مقامات بلند پایه ایران، در آخرین لحظات ارسال فیلمهای خبری و تحلیلی به دوبی با شکست مواجه گردید تا دگرباره اثبات شود که وعده های ایشان را تضمینی برای تحقق نیست. در روزهای اخیر اما، حامیان کروبی تلاش کرده اند با شکستن درب اصلی دانشگاه صنعتی امیرکبیر و ایجاد فضای سخنرانی برای ایشان در آن دانشگاه علی رقم مخالفت دکتر رهایی ریاست دانشگاه صنعتی امیرکبیر، نشان دهند که شیخ برای مقاومتی جدی در مقابل فشارها آمده است. اما به راستی چگونه شد که شیخ نتوانست دو دقیقه از سخنرانی تلوزیونی خود در دفاع از اصلاح قانون اساسی را از سانسور تلویزیون ایران نجات دهد؟

و کاندیدای سوم این انتخابات، مهندس میرحسین موسوی است که ذکر مشخصه اصلی تیپ شخصیتی ایشان، یعنی پایداری و اراده قوی در انجام تعهدات و وظایف اجتماعی، نیازی به اثبات ندارد و تنها از بازخوانی تاریخ معاصر ایران به خوبی مشخص می شود. با اینحال حمایت دکتر محسن کدیور از ایشان را می توان مصداق شعر «آفتاب آمد دلیل آفتاب» دانست. دکتر محسن کدیور دارای کرسی تدریس در دانشگاه ویرجینیا، کسی است که نظرات آزادمنشانه ایشان چه پیش از انقلاب در مقابل دیکتاتوری سلطنتی و چه پس از انقلاب و به ویژه پس از دوم خرداد در مقابل تعابیر خرافی از اصل ولایت، موضعی قوی و تصویری شجاع از وی به نمایش گذاشته است. براستی چه کسی توان شکستن خرافه های مرسوم را دارد؟

ب.م.

لینک سایت خبری آفتاب: حمایت قاطع محسن کدیور از مهندس میرحسین موسوی.

لینک سایت خبری آفتاب: انتقاد صریح موسوی از کف‌بینی، رمالی و پیش‌بینی عجیب درباره سقوط کشورها.


کلمات کلیدی:
 
در باب حمایت دکتر معین از مهندس میرحسین موسوی
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۸ 

اولین خاطرۀ ماندگار از دکتر معین، برای هر دانشجویی چون من که در سالهای پس از دوم خرداد 1376 به یکی از دانشگاههای ایران راه یافته است، استواری ایشان در حمایت از دو نهاد مستقل و نو پای دانشجویی (شورای صنفی و انجمن علمی) می­ باشد. به عنوان یکی از مسؤولین انجمن علمی دانشکدۀ برق و عضو شورای مرکزی انجمن علمی دانشگاه علم و صنعت ایران در آن سالها، خود و همکارانم را مدیون حمایتهای مستقیم ایشان می­ دانم.

و نیز آخرین خاطره­ ام از ایشان، سخنرانی پرمحتوایی است که در همایش «اخلاق و اقتصاد» (در مرکز تحقیقات استراتژیک) بیان نمودند تا من نیز افتخار آشنایی با «انجمن ایرانی اخلاق در علوم و فناوری» را داشته باشم. حمایت آقای دکتر معین از مهندس میرحسین موسوی قطعاً تحت تاثیر گرایش آقای معین به اخلاق و هویت انسانی بوده است.

ب.م.

 

لینک سایت خبری آفتاب: معین: موسوی پیروز است، بگذارند یا نگذارند.

لینک سایت انتخاباتی کلمه: معین: حمایت خود را از نامزدی میرحسین موسوی اعلام می‌دارم.


کلمات کلیدی:
 
زیبایی
ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٧ 

 

زیبایی معنای دیگر آفریدن معشوق من است،

زیبایی،

رسم پایبندی به زخمه زدن های اوست بر دل من...


کلمات کلیدی:
 
اجرت عاشقی
ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٧ 

 

 

 

 

در سرزمین ما اجرت عاشقی را به لبخندی "ساده" نمی پردازند،

ما سخاوتمند تر از آنیم که به لبخندی بسنده کنیم،

در سرزمین ما، عاشقان را با هزاران قهقهه بدرقه می کنند...

 



کلمات کلیدی:
 
کبوتر دل من
ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٧ 

 

 

 

 

در گوشه دلم،

کبوتری لانه دارد که از پسِ هر پرواز،

به خاطره ی دانه ای که پیشتر برچیده بود،

باز می گردد و باز می رود،

کاش من هم به اندازه کبوتر دلم،

وفادار عشق می ماندم.

 



کلمات کلیدی:
 
قهرمان
ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٧ 

چشمانش را بست، تک تک عضلاتش را منقبض کرد، برای آغازی سریع پاهایش را بر زمین فشار داد و آماده شروع مسابقه  شد. به اندیشه قهرمانی نفس کشید. پیروزی در بزرگترین مسابقه حیاتش را بیش از هر لحظه دیگری دست یافتنی تر و واقعی تر حس می کرد. مولکولهای پیروزی در خون او به جریان افتاد و تمام بدنش را تسخیر کرد. تک تک لحظه های مسابقه را مرور کرد و به آخرین گامهای خود در مسابقه اندیشید و چه لذت بخش زمانی که قهرمان شده بود، نخستین نفری که از خط پایان می گذشت.

بجز پیروزی و پیروزی به چیز دیگری فکر نمی کرد. چشمان بسته اش دنیای بیرون را مخل احساس قوی پیروزی می دانست و آنرا پشت پلکهای بسته زندانی کرده بود. گوشهایش تنها صدای تشویق تماشاگران را می شنوید که برای قهرمانیش فریاد شادی سر می دادند...

پس از این لحظه کوتاه، چشمانش را گشود.

او تنها کسی بود که در مسابقه نهایی دوی المپیک بدون هیچ حرکتی در خط شروع مانده بود. خود می دانست که قهرمان شده است، خوشحال بود اما چگونه می توانست خاطره پیروزیش را با دیگران شریک شود چیزی که بیش از هر حقیقت دیگری واقعی بود. تمام تلاشهایش برای قانع کردن تیم مربیان بدون فایده بود، بارها و بارها تمام لحظه های مسابقه را برای آنها شرح داد، و تنها یک جواب گرفت "بیدار شو! مسابقه واقعیست." از همان نخستین لحظه بسیاری ملامتش کردند و وقتی که او از خاطره قهرمانیش برای آنها می گفت، می خندیدند. حتی وقتی که بر صفحه نخست روزنامه های ورزشی کشور به عنوان بزرگترین شکست کاروان ورزشی معرفی شد، بازهم لبخند قهرمانانه اش را از دست نداد، چون خود می دانست که چگونه قهرمان شده است. هر آنچه میلیونها تماشاچی در ورزشگاه و تلوزیونهای خود دیده بودند، از حقیقت شیرین خاطره قهرمانیش هیچ نمی کاست، چون او می دانست که چگونه قهرمان شده است...


کلمات کلیدی:
 
تک بیتی
ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸٧ 

 

 

 

مغروقِ  غرقِ  شماییم،  چون  به  بحر  حیرانی

ای دل! به دیده بگو آنچه نادیده است، می دانی

 



کلمات کلیدی:
 
قلک
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٧ 

نوشته جدید حامد در بلاگش (روزهای ناب) باعث شد این متن رو در جوابش بگم. با اینحال فکر می کنم ربطی بین اندیشه های ما در این نوشته ها وجود نداره.

"کلاس اول و دوم دبستان در یک مدرسه در شهر شیراز تحصیل می کردم. سال های آخر جنگ بود و خزانه مملکت خالی. ایران برای فروش نفت مشکل داشت و کشورداری و جنگ کردن با عراق هزینه بسیار. به یاد دارم آن زمان قلکهایی را بین ما تقسیم کردند که پلاستیکی بود و شکل تانک. از ما (بچه های مدرسه) خواستن که پول جمع کنیم، برای کمک به پیروزی بزرگ...

الان حتی فکر کردن به این موضوع آزارم می ده. نمونه کاملی از تجاوز به روح پاک کودکان. اگه قرار باشه قلکت را بشکنی تا قلک نو بخری، خیلی بهتر از اینه که قلکت را بشکنی تا دیگران را هم از داشتن قلک محروم کنی."


کلمات کلیدی:
 
دختر همسایه ما
ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٧ 

دختر همسایه ما چوپان است.

کار او خیر و بدش، یکسان است.

پدرم می گوید،

وینهمه شعبده و نیکی او حیران است.

مادرم می گوید، حیوان است.

و پدر گفت به من تنهایی،

که اگر درس بخوانم امسال،

مزد من اینسان است.

لیک من می دانم،

دختر همسایه ما چوپان است.

نزد من خوشبخت ترین انسان است.

گوشت از قصابی، خوردن مجانی،

همه جا شادان است.

همه شب خانه او، مهمان است.

و زِ شعر و سخن اش کل محل ویرانست.

پنجره های من و خانه او،

اندکی یکسان است.

و چه بسیار شبی می بینم،

دختر همسایه ما چوپان است.

مادرم آمد و خواند، گوش من پیچان است،

باز هم خواهم گفت:

دختر همسایه ما چوپان است...


کلمات کلیدی:
 
قصه ها و غصه ها
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ شهریور ۱۳۸٧ 

 

روزها و ماهها

نامها و یارها

یک به یک دلدارها

وای از این دیوانه گی، های از این افسانه ها

پویش اسرارها

 

کودکانه خنده ها

گریه های در خفا

نم نمک ها، شُره ها

بارش افکارها

وای از این دیوانگی، های از این افسانه ها

قصه ها و غصه ها


کلمات کلیدی:
 
مرا بسیار ببوس
ساعت ٥:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٦ 

«بسامه، بسامه موچو»

ترانه ای که روزگاری سروده بودم برای تو.

«بسامه، بسامه موچو»

چون داستان عشق، که رقصیدنش را پایانی نیست.

 

ما می سراییمش در خیابانها،

بر فراز بهشت ناشناخته و در تمام فرانسه،

ما که باور داریم فراموش شده ایم؛

پس برای بهتر شدن عشق ما،

اینست که دوباره آغاز می شود:

«بسامه، بسامه موچو»

 

اگر در کشوری دیگر،

اینگونه می گویند مرا ببوس:

«بسامه، بسامه موچو»

تمام زندگیم می خواهم بخوانمش با تو.

 

ما عشق را تقاضا نمی کنیم،

نه سوگندی برای همه عمر، نه آرایشی وهم انگیز،

برای ما عاشقان، اینگونه است که بایدمان،

به سادگی، تنها چند کلمه برای ادامه یافتن موسیقی،

«بسامه، بسامه موچو»

 

اگر در یک کشور دیگر،

اینگونه می گویند مرا ببوس:

«بسامه، بسامه موچو»

تمام زندگیم می خواهم بخوانمش با تو،

«بسامه، بسامه موچو»...


کلمات کلیدی:
 
رقص باران
ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٥ 

بر خاک شادمان سرزمین مادریم،

پاهای بی قرار،

بسیار می رقصند.

 

با آنهمه وزش سازگونه هم،

شاید که رقص را،

با یک سرود نو،

باید نظاره کرد.

 

من منتظر به بارش باران،

نتهای زیر و بم هر نسیم را،

تک تک هجا کنم.

 

در این میانه ی رویا،

چه نزدیک و پرامید آتشی،

بر خیزران ساحل دریا نشسته است.


کلمات کلیدی:
 
ماه دیسه (یکم نوامبر ۲۰۰۳)
ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٤ 

ماه دیسـه آمده بود، تا کشـد رخی بر آب،

در شبی که تاریک است، از غرور ِشاد ِشباب.

آن زمان که آب گریخت، موج ِکوچکی از سنگ،

پیچـه ای که از تصویر، تازه گشته رنگارنگ،

رفت و محو چندی کرد، اینچنین حسادت ِسرد،

رفت و خنده ها را برد، از نگاه ِفسرده یِ مرد.

هدیه ای که شرقی بود، تحفه ای چنـان زیبا،

قدر او چگونه نهـاد، آن شراب هندی را.

ماه دیسـه آمده بود، تا کند شـبی مهتـاب،

او برفت و خیرگیش، گشته سوز وگداز و عتاب.

چون شبی دوباره رسد، موج می شود خاموش،

تا که آب برکهِ سرد، طرح ِساده ای مفروش،

خندد و زنـد فریاد، یـاد ِماه آن شب را،

خنده ای شراره و چون، گرم ِداغی ِتب را.


کلمات کلیدی:
 
تحفه ای از هند (سی و یکم اکتبر ۲۰۰۳)
ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٤ 

در ظرفِ خسته ای، چون ظرفِ پاکِ گـِل،

شاید که آب نیست، دل خشکه ای کویر.

زیبای شهر شرق! شعری مرا بخوان،

تا پر کنم ز چشم، شوقِ قناتِ را.

 

رودی چو نیلِ مصر، سرخی به رنگِ هند،

عطری چو مشکِ ناب، یادی ز ابرشم، از یادِ ره فغان.

راهی به دورِ دور، سرما ز غربِ پارس،

از کوی و از کویر، گرمای آسمان،

رفتیم و تحفه ای، آورده شد ز هند،

دانی چه بود و هست، آن هدیه ای لطیف؟

گویم که دیدنی است، آن کس تویی عزیز،

آری تویی عزیز.


کلمات کلیدی:
 
کوچه خالی (دهم اوت 2003)
ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٤ 

 

کوچه خالی، اما فریاد مونده بر جا،

خونه آروم، اما تاریک و سیه فام،

دل من مثل قدیما،

شده تالاب محبت،

واسه دوستای عزیزم،

باز می میرم.

 

کوچه خالی، اما یک رد مونده بر جا،

رد کودک و نگاهش،

آب پاکی و تمیزی،

شست و بردش.

 

خونه تاریک و فقط من،

خواب هستم.

توی خوابم،

توی راهی که محبت،

بسته راهم،

گم میشم من.

 

کوچه خالی،

اما امید خیالی،

که میاد غریبه ای سوار لاک پشت،

مونده بر دل.

دل و امید و خیالم،

نقش قالی،

توی تاریکی، خونه است.


کلمات کلیدی:
 
امیدوار ِ روشنی ِ دل ِ نقره ای ِ خرچنگ که شکست (اوت 2003)
ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٤ 

امید گر باشد، یکی، فراوان است،

شب سیه چون روز، ز نور شادان است.

خیال در دل پاک، به عشق می بالد،

چو نقره ای در دست، ستاره می گردد.

شکست جمع و نگاه، به عاقبت گردید،

که راه تازه شدن، ملاطفت گردید.

منم به آب و تنم، چونانکه خرچنگیست،

سه ماه و آمدنم ز رد دلتنگیست.


کلمات کلیدی:
 
مرگ (نهم اوت 2003)
ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٤ 

ساز ِ من  آنشب، طبل ِ گرانی،

سوز ِ تو  هر دم،  شعله ِ فانی،

مونس ِ شمعم، رفتی و مرگت،

سوخته  در من، شوق ِ جوانی؛

خانه ِ‌ ویرانم.

 

رفت که  اشکت،  آب ِ روان  بود،

چشم ِ تو من را، چشمه ِ جان بود.

خون ِ دلت   از  گرمی ِ  خورشید،

ابر ِجهان شد؛

خاک ِ  بیابانم.

 

باز  جفا   از  نفس ِ‌   پریزاد،

راز ِ جهان را،  باخته ِ  بر  باد،

او که به سرقت،  فال ِ سیاهی،

ساخت و در من،سوخته فریاد؛

مرغ ِسحر خوانم.

 

خالق  ِ هستی،‌   خلقت ِ آدم،

بَرده ِ  خالق،   آدم    و   عالم.

چشم به تقدیر، صبر و قیامت،

وعده    ربست؛

عاصی و حیرانم.

 

مرگ  اگر،  از دست خدا بود،

بردن ِ  جانها،   کیفر ‌ِ  ما   بود،

جرم ِمن اکنون، چیست خدایا؟

رفت همان کس، یار ِصفا بود؛

مست و پریشانم.


کلمات کلیدی:
 
شب ِ کوی (پانزدهم جولای 2003)
ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸۳ 

به صبحم  ناله ای آمد، چو خون از  زخم و درد کس

سیاهی  برد   و   سرخی   داد،   سپاه   پاسداری   را

چنان کویی   که   از   گلها،   نمانده   جز   به امیدی

که   امیدش   تبه گردید   و  غم  کشتست،  ساقی  را

یکی  ایمن  سرا  گم  کرد   و   مرد   جستجو  گردید

پی   آزادگی،   شاید   که   جوید   او،    جهانی   را

نه   از   تحصیل   فردایش،   نه  از  آمال   هر روزان

که  بالینسر  حرامش  کرد،  شب  شب زنده داری  را

ز ‌نور  آتشی  دیدم،  که  زخمش  پر  ز  خون  گردید

به  چشمان  ‌دَدان  آندم،  بدیدم   شوق   و  شادی  را

پسِ جشنی  که  حق  کشتند  و  بعدش دور  او گشتند

همان  دیدم   چه  ها  کردند،  خدایی  را  و  پاکی  را

برفت   از   شهر   ما   امید    و    یارم   گر   سِتانندم

شوم   سرباز   و   با  یاران،  سپاهی  خیل  عاصی  را


کلمات کلیدی:
 
وصیت کشاورز (بیست و چهارم ژوئن 2003)
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸۳ 

رهگذر در سفری است،

دیر ِ خاموش زمین،

دور ِ خورشید ِ خیالی شاید.

هدیه اش، اشک بر این پیکر ِ غمگین باشد.

یادگارش، نه فقط پینه ِ سختی که به دستان باقی است.

عمر، در غایت ِ تلخی، افتاد.

مرگ، نزدیکتر از جان من است،

بوی  او، چون نم ِ شالیزار است،

که به دستان ِ خودم، کاشتمش.

*

دست ِ پیری که چونان داسم شد،

کـُند و نا رفته به طغیان ِ بزرگ،

خسته از والی  عصیانگر ِ این مزرعه است.

یاد ِ دستان ِ "محبت" همسر، فکر هر لحظه ام است.

یاد ِ آنروز که در سختی، بود،

دست در دست و قدم بر قدمم،

رفت و تاریخ ِ "محبت" را برد،

یاد ِ آن روز، بزرگ؛

گرچه فردا که قیامت آید،

باز با هم بزنیم،

شالی  سبز در آن مزرعه را.

*

داشت یادم می رفت،

کودکم!

گرچه سفر خواهد برد،

تن ِ پیر ِ پدرت را به زمین،

این تن ِ بذر نما را،

تو چو محصولش باش.

باش و چون داس ِ نو ات،

به زمینی که توراست،

ببـُرش از تن آن حاکم بی عدل،

سرش،

(حرکت یک دور است،

چون کسی دور خودش می گردد

و زمین خوردن او،

حاکی از قصه اوست،

که "زمین او را خورد")

خون ِ خون باید خواست.

گرچه دیر است، برای من و مادر اینکار،

جرم ما تاخیر است.

که اگر روزی پیش،

حق ِ خود باز گرفتیم از او،

هدیه مان، چیزی بود،

که شرافت نامند.

تو بگیر و شرفت، باز ستان،

و بدان،

روح ما شادتر است.


کلمات کلیدی:
 
شب جلاد (بیست و یکم ژوئن 2003)
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸۳ 

شب، تنها صدای دو گلوله از دور آمد، چیزی شبیه ِتقدیر ِکسی که پرواز کردن را آموخته باشد. پژواکِ صدا، اطمینانی از آغاز دوباره بود. روشنی ِخورشید در روز، آغاز ِنخست را نشانم داده بود و صدا اینبار، تصویر ِ همان خاطراتِ به چشم دیده را، باز می ساخت. در صورت جلاد، آنزمان که از کنارش گذشته بودم، ترس را دیده بودم، یک لحظه کافی بود، تا ترس ِ بیشتری نصیبش گردد، اما آن لحظه را به او ندادم، که خود می ترسیدم.

شب، صدایی آمد، فریادی از ترس که روز جایی بر صورتِ جلاد نشسته بود. ماه پشتِ ابرها پنهان شد تا نور ِ مهتاب را از زمین، دریغی نه چندان کوتاه کند؛ نمی دانم چه کسی فانوسها را هم خاموش کرد.

در پس ِ تاریکی، صدایی دیگر آمد، نه چون صدای وحشت زده جلاد، این، جیغ زنی بود که حمید را می خواند. کسی چه می داند، شاید حمید محکوم ِ دیگر ِ شب ِ پرواز باشد. صدای زن در میان نظم ِ چکمه ها گم گشت. نتوانستم بخوابم، هرچند که دیگر صدایی نبود. دیگر نه جیغ ِ زن از غم بود، نه ناله ِ حمید از درد، نه وحشت ِ جلاد، نه حتی صدای چکمه ای که در دوردست، گم می شد. فقط صدای غریبی بود، که می خواند: "شهر امن است، آسوده بخواب". این را نه برای من می خواند، که بیدار بودم و در تاریکی جستجوگر ِ صدای دیگری و نه برای جلاد، که خود می دانست شهر امن است، و ساعتی از آسودگیش در خواب گذشته بود.

نمی دانم چه وقت، غریبه هم خوابید، ساعتی گذشت و صدای تازه ای شنیدم، نخست نجوایی بود، یک شعر که پیشتر در ذهنم می جوییدمش، بعد صدا دو تا شد، من هم شعر را به خاطر آوردم، شعر را با صداها خواندم. نجوا، فریاد شد. فریادِ ما طوفان شد و موجش، رویای کوتاه ِ جلاد را غرق ِ طوفان کرد. باز، صدای چکمه ها آمد، باز، همان خاطرات ِ صورتِ ترسیده. اینبار صدا، نوید ِ صورتی ترسیده تر را می داد. باز، صدای گلوله و پژواکش بود،نمی دانم چند گلوله و چند پژواک. ماه تا صبح همانجا پشت ابر ماند.

روز بر زمین نه بازتاب ِ نور ِ سفید ِ خورشید بود و نه رنگ آبی ِباران، همه جا فقط سرخ بود و خاطره ِ حمید و زنی که کنارش در قطره های سرخِ باران ِشب ِپیش خوابیده بود. در دور دست، از خانه جلاد، صدای قهقهه آمد، شاید نمی دانست، وقتی که ماه دوباره پشت ابر گم شود، کسی خواهد خواند،که این تقدیرِ جلاد است."


کلمات کلیدی:
 
لیلی (پنجم ژوئن 2003)
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸۳ 

لیلی آندم به شبم گفت، که هی یار ِ من این شب

که تویی سهم ِ مرا معجزه و مرهم ِ هر تب

نیک دانم که به دستان و به مستی ز ِ شرابی

که تو در کام برین باده بدادی و چو ساقی

تن ِ من را چو سرم، نیز دلم، بردی و در کار گرفتی

چه کنی با من و من برده ِ این خواب به بیدار گرفتی؟

گفتمش جان ِ من ِ عاشق ِ مجنون ِ وجودت

گویمت قصه که در کار بود، کیست نجویت؟

دل ِ تو مقصد ِهر راه به بیداری و خوابست

لب ِ تو مشرب ِ هر سرخی ِ دیوانه شرابست

چشم ِ تو شعله به خاکستر و تن را بگدازد

بزند آتش اگر کام زنی نام و با من به چه سازد؟

تو بخواهی که بیایم و به بم شعر بگویم

خوانمت شعر ِ وجودی که تو را یکسره سوزم


کلمات کلیدی:
 
تو (پنجم ژوئن 2003)
ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸۳ 

چشم ِ تو سیاه

ماند شب ِ پر ستاره ها را

روح ِ تو زلال چون آب

آب ِ پاک ِ برکه ها را

لب ِ تو آتش ِ سرخی

سرخیش سوخته ما را

تن ِ تو معجزه ای ناب

به ما گوی  طلا را

چو تویی مقصد ِ این برده

قسم باد خدا را

که به توست قبله ِ هر سجده

چنین بنده چو ما را

حکم اگر هست به تبعید

بروم دهکده ها را

که بجز نام ِ تو بر لب

نشود زمزمه ها را


کلمات کلیدی:
 
بازار دل (دوم می 2003)
ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸۳ 

دیروزهراسان،

سوی می و کوی ِ خرابات شدم، من.

دیروز چونان سار ِ امیدم،

بر شاخه ی ِ سروی که سهی بود پریدم.

*

دیروز همان عاشق ِ مجنون،

از شکستن ِ آینه ی ِ روح گریزان،

بر موج ِ خیالی که درونش،

تصویر ِ معمایی ِ امروز بخندید،

روان گشتم و رقصان.

*

امروز به امید ِ خریدی و شروعی،

بازار مدارا و تمنا بروم تا،

من مشتری ِ تازه ی ِ امید شوم،

من، تاراج به تقدیر،

چنین بنده ی ِ تاریخ شوم باز.

*

امروز، به بازار،

بینم که در آن سخت شلوغ است؛

گویی همه مردم به جهان باز،

مشغول ِ خریدند و فروشند.

*

جمعی طبقی سر بفروشند،

گویند:

"سر ِ عاشق ِ مکار،

بزک کرده و زیباست،

ارزان بخر و راضی از آن باش."

*

جمعی که فقط قلب به اقساط فروشند،

گویند:

"به تضمین، بـبـُرَش بعد بپرداز."

*

در گوشه ی ِ بازار،

فریاد به تعمیر ِ دلان است،

"سپیدیش شود رنگ،

یکدست چنان روز ِ نخستش بشود صاف."

*

در گوشه ی ِ دیگر،

جمعی همه مشغول به رهن اند،

از خنده و از شادی، از شوخی و از یار،

مثـقال به مثـقال.

*

مردم همه امید به ارزانی ِ کالا،

دزدی، به ربودن دل و دلدار.

من نیز تماشاگر ِ بازار شوم چون،

زیبا و گران است.

*

دیروز بر این قافیه ماندم،

"که فردا چه خرم من؟"

امروز بر آن خنده زنم چون،

دیروز همه رفت بر این قافیه انگار.

*

امروز فقط حسرت ِ دیروز،

فردا چه خرم باز؟


کلمات کلیدی:
 
داستان قطره َک (بیست و چهارم آوریل 2003)
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸۳ 

آسمان آبیست،

اندک سرخی ِصبحی افق دارد.

ابر گویی خنده ای مانـَد.

آب بی همتاست؛

موج ِدریا،

شادیـَش فریاد می گردد.

*

در کنار ِآب بر یک ساحل زیبا،

شبنم ِکوچک به روی ِبرگ ِگل لغزید.

*

ناز بیدار است و می خندد به گلهای بهارستان.

به رنگ ِسبز می خندد به زرد و سرخ و آبی نیز،

به هر رنگی که نقاشی به بوم ِپیر ِگلخانه به خاطر داشت، می خندد.

در جواب ِناز گلها نیز می خندند،

بانو "گل فروش ِ شهر" می خندد؛

مثل ِخنده های ِشبنم ِکوچک؛

شوق کودکواره آوردش میان ِپیچ ِگلبرگ ِگل ِمیخک.

*

شوق از غم خواند،

از انسان و احساسات کمرنگش.

از غم خواند،

از شب خواند، از امید ِبی معنی.

از اویی، که هر شب آید و برگ ِگل ِلاله به زیر ِپای خود گیرد،

انسانست!

گل برایش هیچ، بی ارزش وَ بی معنیست.

شوق رنگش از سفیدی سوی ِزردی رفت.

*

قطره َک اندوه در دل،

اندکی سُرخورد، سوی ِ خاک ِ پیر.

*

خاک از خون خواند،

از سرخی که بر او ریخت.

انسانست!

خون ِ دیگر هیچ! خودخواه است! چه باید کرد؟

خاک در غم رفت.

*

شوق،

رنگ ِ زرد ِ ماتی را به صورت داشت؛

زرد از نفرت و از کینه برای قطره َک می خواند،

نفرتی در قلب ِ کودکهای آواره،

درون روح ِ بیوه زن،

آدمست آخر!

غـمش نفرت به بار آورد.

*

قطره َک گریید، برای رنگهای شاد،

برای خود که در این عالم ِ مکار،

به تقدیری چنین تاریک،

گرفتارست.

*

قطره َک گریید و خود هم گریه ای گردید،

و از گرما میان آسمان نابود و دیگر نیست.

*

روز، دیگر نیست، شب شده،

حالا جهان تاریک ِ اندوه است.

ناز هم خوابید.

*

موج دیگر نیست، دریا تـُـنگ ِ آب ِ مانده ای ماند.

شوق دیگر نیست،

هیچ دیگر نیست،

هیچ دیگر نیست...


کلمات کلیدی:
 
دختر ِ کوچه ها (دهم آوریل 2003)
ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸۳ 

دختر ِ کوچه های ِ تاریکشهر، گریه کن، بر چشمان ِاشک آلودَت، در انتظارم، به روانه شدن.

*

دختر ِ کوچه های ِ پیچ در پیچ، شانه بزن، در میان ِ هزارتوی موهایت، گم شده ام؛ شانه بزن، در مقابل ِ آینه ِ ثروتمند، این هزارتوی ِ گم شدنت را.

*

دختر ِ کوچه های خاموش، آرام بخواب، من اینجا هستم، در طنین ِ صدای ِ شبگرد، که می خواند:

"شهر امن است، آسوده بخوابید"

*

دختر ِ کوچه های ِ مه گرفتهِ شهر، بخوان، ترنم ِ کودکانه ای به خواب، خواهم شنید رویای ِ وجودت را.

*

دختر ِ کوچه های ِ سرد، بمیر، که رویایت را تعبیری جز مرگ نیست.


کلمات کلیدی:
 
شب و خواب (دهم آوریل 2003)
ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸۳ 

خسته ام از شب و انگار که او،

تازه در اول راهست به صبح

- که در آن ماه به خورشید ِ جهان بوسه زند -

فکر سردی که شبم آوردست،

فکر تاریکی ِ عالم گـشتن،

شب ِ بی نور ِ مرا می لرزد.

ماه از ترس، سیاهی شده است،

شاید امشب، شب ِ آخر باشد،

شاید "امروز" دگرباره نمایان نشود.

*

خسته از خوابم من،

که در آن روح به پرواز درآید چندی،

و از این پَـر زدنش،

باز گردد هر روز.

بعـد ِ آن خواب که رفت،

- در این قـفس ِ تـنگ، چنان مرغک ِ دلگیر،

که تـنهایی  ِ او می کـُـشدش -

روح من خواهد مرد.


کلمات کلیدی:
 
سه گانه ِ آتشِ، موم و وسوسه (دهم آوریل 2003)
ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸۳ 

من از آتـش بودن،

تا بر آن کـشتی ِ بی کـشتیران،

-  روی ِ عـرشه بر آب -

سوی ِ آن صخره،

به تاریکی ِ شـب بُـرده شوم،

و بر آن صخره دو کـودک مشغـول،

صید ِ امید کنند،

من از این آتـش ِ بی نور بـُدن بیزارم.

*

من از این موم به دستان مشغـول،

تا که گیرند و از آن ببـر کنند،

ببـر ِ شب بیداری،

که منم می پایَـد،

تا از این بیشه شکاری گیرد،

من از این موم ِ سیه چرده ِ شب بیزارم.

*

من از این وسوسه ِ شاد شدن،

تا از این دلقک و این شعـبده اش،

به تمام ِ مردم،

باز شایدم خندم،

من از این وسوسه هم بیزارم.


کلمات کلیدی:
 
خانه (دهم آوریل 2003)
ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸۳ 

خانه ام را با چوب،

خانه ام را با سنگ،

بر فراز ِ آن ابر،

ساختم من دیروز؛

باد ابرم به افق برد،

وَ حال،

خانه ام گم شده است.


کلمات کلیدی:
 
تصویر (دهم آوریل 2003)
ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸۳ 

تصویر ِ روی ِ دیوار، تصویر ِ یک کودک است،

اسیر ِ زندان ِ قاب، قاب ِ چو زنجیر، سخت.

کودک به انتظاری، در دوردست ِ تصویر،

تا روز ِ دیگر آید؛

شاید در این روز ِ نو، آزاد گردد، آزاد،

آزاد از گرد وخاک، آزاد از بوم و رنگ،

آزاد از ناظران.


کلمات کلیدی:
 
ردّ (دهم آوریل 2003)
ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸۳ 

ردّ ِ خرچنگ،

روی ِ شنهای ِ کنار ِ ساحل؛

موج می شویدش، انگار،

ردّ ِ خرچنگ حرام است، به این ساحل ِ آلوده به خواب.


کلمات کلیدی:
 
داستان افسردگی (هجدهم فوریه 2003)
ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸۳ 

در شهر، از کنار پنجره هایی که جیر جیر همیشگی شان آخرین همصحبت است و شیشه های شکسته شان تـنها خاطره ماندگار، در خیابانهایی که نوایشان فریاد ماشینهاست و آسمانشان کبود، چون دلها گرفته، گام پس از گام از مقابل انسانهایی می گذریم، که نه شادی آنروزهای شهرمان در آنها مانده است و نه امید فردا؛ انسانهای خسته از وعده های تاریخ ، نالان از جبری که انتخابش کرده اند و منتظر بهانه ای که زندگیشان را فریاد زنند.

نه در میان دوستـانمان، چون دیروز که شب به شب برای نوشیـدن چایی چون با هم بودنـمان گـرم، دور هم می نشستیم، به حرفهای هم گوش می کردیم و  آینده  را  کودکانه  از نشدنیها پر می کردیم، بلکه تـنهای تـنها، در پس پوچی خود دوانیم.

نـه سـفیدی  کاغـذها،  بلکه سیاهی  خـطوط  نـقـش  بسته ای  را  بر آنـها می بینیـم  که  خود از نا امیدیشـان رنـگ می بازند.

چنان خسته از همه چیز که تـنها وافسرده، همان مصاحبمان - پنجره - را برای دیدن شهر بهانه می کنیم، کنارش می نشینیم، بزرگترین لیوانمان را پر از اندوه، جیر جیر پنجره را گوش،  آبی آسمان را از خاطره ها محو و سرخی مان را در دفتری زندانی می کنیم. دیوارها را تـنها به بوی نمشان می شناسیم و امید را تـنها به نا امیدی .

آری ما و مردم شهرمان، افسرده ایم.


کلمات کلیدی:
 
پیمان عاشقان (چهاردهم فوریه 2003)
ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸۳ 

پـیمـان ماندگاری اسـت ، امـشـب هـمـه بـدانـنـد،

پـیمـانِ مـن و معـشوق ، عــشقی که در میان است.

خـواهـم کـه بـوسـه ای را ، چـیـنـم مـن از لـبـانـش،

گـویـی کـه آخـریـن شــب ، از عـمرِ این جهان است.

دسـتـم بـه زلـفِ زیـبـا ، در پـیـچِ تـاک ِافـشـان،

چـشـمـم بـه چـشـمِ آهــو، گـویـی به آســـمان است.

گــرآن شــرابِ شــیراز ، مـسـتـم کـند فـراوان،

عـطرش به من شـرابی ، آتــش به خیـزران است.

دانم به عــشوه ای باز ، سـوزد دلِ چـو شمـعـم،

خواهم شوم چو شمـعی ، دراشـکِ خود روان است.

گـر آتــشِ درون ســوز ، تـنـها بـه دل نـشــیـنـد،

شـمـعِ رخـم زسـرخـی، روشــنـگـرِ زمـان است.

اکـنـون کـه بــم ز شــادی در پــوســتـش نـگـنـجـد،

از شوقِ این شبِ پاک ، آهــوی بــوسـتـان است.

ربـم کـه خـلـقِ عــالـم ، خــوانَد بـرای تـکـریم،

دانَد کـه این شبـش را ، رحمت به عاشقان است.

 


کلمات کلیدی:
 
سیزده یار روزگار قدیم (دوستای خوبم یادتون گرامی باد) (یازدهم فوریه 2003)
ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸۳ 

بی سنگ اگر شکستی این قلب سادگی را

خواهم که خود شکافم ، مینای بستگی را

ای ماه روی زیبا